منوی دسترسی

نقد و بررسی کتاب گناه + دانلود و خرید

نقد و بررسی کتاب گناه + دانلود و , ,کتاب گناهکار,کتاب گناهکار Pdf,کتاب گناهکاران,کتاب گناهکار بی گناه,کتاب گناهکار اندروید,
گناه

گناه

نویسنده: جلال آل احمد
داستان«گناه» اثر جلال آل‌احمد از مجموعه‌ی«سه تار» را با این هیهات که ای کاش نویسنده مضمونی به این حد بکر و بدیع را این‌گونه عجولانه نمی‌پروراند به زمین می‌گذارم و آن هیهات مرا به نوشتنِ این مقال می‌کشانَد. موضوع یک اثرِ ادبی، هرچه باشد، نخستین و شاید مهم‌ترین عاملی است که نظر مخاطب را جلب می‌کند و تعیین‌کننده‌ی چگونگی انتقال پیام نویسنده به مخاطب نیز است. هیچ اثری در خلاء تاریخی و اجتماعی نوشته نشده و هر اثرِ نیرومندی شناسنامه‌ای دارد و تاریخ و محلِ تولدی؛ که حتی از ذهنی‌ترین، سورآلیستی‌ترین و مدرن‌ترین آثار هم نمی‌توان حذف کرد. آدم‌های داستانی هر نویسنده به قول میلان کوندرا در واقع امکاناتِ تحقق نیافته‌ی خودِ او هستند و شاید برای همین است که کوندرا می‌گوید: «من از تمام آدم‌هایِ داستانی‌ام می‌ترسم و در همان حال دوست‌شان دارم؛ آن‌ها هر کدام از مرزی گذر کرده‌اند، که من فقط آن را دور زده‌ام.» داستانِ«گناه» آل‌احمد همین جنم داستان است و یادآورِ این است که می‌شود خصوصی‌ترین و پنهانی‌ترین احساس‌ها و مناسبات فردی خود را، بی هیچ ملاحظه‌ای، فاش کرد. این داستانِ ساده و چند صفحه‌ای ما را با وسوسه‌هایِ درونی دخترکی دوازده سیزده ساله آشنا می‌سازد که در حالِ گذار از مرزهایِ ممنوعه‌ است و نویسنده او را همان‌گونه که«در تنهایی خودش» بوده تصویر می کند و خواننده را در کشفِ این که آن‌چه او گناه تلقی می‌کرده در واقع گناهی نبوده است شریک می‌سازد و با ذکرِ جزییاتی که شاید سرسری به نظر برسند آن‌گونه که اقتضای داستان است مطالبی درباره‌ی پاره‌ای از ارزش‌ها و قراردادهای خانه و محیطی را که راوی در آن زندگی می‌کند به دست می‌دهد و شناسنامه‌ی خوب و محکمی برای داستان می‌سازد.

داستان از زبانِ همان دختر دوازده سیزده ساله بیان می‌شود:«آخر برای دخترِ ۱۲،۱۳ ساله‌ای مثلِ آن وقتِ من» گرچه راوی در لحظه‌ی روایت چهل ساله است: «در این عمرِ چهل ساله‌ام»، بی‌آن‌که معلوم شود چرا راوی به طور ناگهانی و خلق‌الساعه تصمیم گرفته که از رازِ سربه مهر آن شب پرده بردارد؟! آیا امروزه روز او مرتکب گناهی شده، گناهی به زعمِ امروزش آشکار و واقعی، و این ارتکابِ گناهِ امروزین است که آن شبِ دور را برایش زنده کرده؟ آیا می‌خواهد با یادآوریِ آن شب یک‌بارِ دیگر به خود یا‌دآوری کند که آن چه را الان و در این لحظه گناه می‌پندارد هم می‌تواند در واقع، چون آن شب، عملی معصومانه و با رنگ‌ولعابِ گناه باشد؟! اگر بله پس چرا هیچ اشاره‌ای به اتفاق امروزین نمی‌شود و اگر چنین نیست و این روایت انگیزه‌ای این چنینی ندارد پس چرا او این لحظه، در چهل سالگی، را لحظه‌ی تعریفِ روایت انتخاب کرده است؟! و چه اتفاقی می‌افتاد اگر او هنگامی که سی و یا سی‌وپنج ساله بود دست به این اعتراف می‌زد و یا زمانِ اعتراف به وسوسه‌ی گناهش را موکول به پنجاه سالگی‌ خود می‌کرد؟!

جمله‌های اول داستان نشان از تعریفِ ماوقع در زمانی نه چندان دور از زمانِ حال را دارد. حال‌آن‌که خواننده در حینِ خواندن متوجه می‌شود سال‌های سال از آن شب گذشته است و به رغمِ آن که گذشته به زمانِ حال روایت می‌شود و از زبانِ دخترک، در همان بندِ اول به عبارتِ غریبِ«مستعمین روضه» برمی‌خوریم که نمی‌تواند به طور معمول جزءِ دایره‌ی لغات دخترکی در آن سن باشد، آن هم دختری که ظاهراً مدرسه نمی‌رود و کمک حالِ مادر در خانه است. توصیفِ چشم‌اندازِ فضای حیاط، که روضه در آن برگزار می‌شود، بسیار خوب از آب درآمده، به خصوص تکه‌ای که دختر بی‌‌آن‌که ببیند می‌داند که پدر چگونه و با چه کسانی واردِ خانه می‌شود و حتی مثلاً کجا کفش‌هایش را می‌کند؟ گرچه توصیف آن دو مرد، یکی آن که گریه‌اش یادآور خنده است و دیگری مردِ ساکت و صامتی که بی صدا اشک می‌ریزد، نقشِ خاصی در داستان ایفا نمی‌کند و به نظر نمی‌آید حذفِ آن‌ها آسیبی جدی به داستان وارد آورد، مگر آن‌که بخواهیم این توصیفات را درواقع فلفل‌نمک داستان به حساب آوریم. توصیفِ نماز خواندنِ آبدارچی، که به دختر یادآور می‌شود که نمی‌تواند نمازش را به صدایِ بلند، هم‌چون مردان، بخواند، بسیار خوب و به جا آورده شده و نشانی است از روحیه‌ی کم‌وبیش تهاجمی دختر در مقابلِ منع‌ها و ممنوعیت‌هایِ موجود .

دخترِ داستان خیلی زود مرد و زنی را فهمیده و همین باعث شده است که حتی از شانه کردنِ مویِ سرِ خود در حضورِ پدر خجل شود: « وقتی‌که داشتم سرم را شانه می‌کردم و پدرم از در وارد می‌شد و من از ترس و خجالت وحشت می‌کردم و پا به فرار می‌گذاشتم.» و یا نگاه کردن به مردان را چون خوردنِ میوه‌ی ممنوعه‌ای بر خود حرام بداند: «خوبیش این بود که پدرم هنوز نمی‌دانست من شب‌های روضه لبِ بام می‌نشینم و مردها را تماشا می‌کنم. اگر می‌دانست که خیلی بد می‌شد.»، این«تابستانِ سوم» است که او رختخواب‌ها را پهن می‌کند، یعنی دقیقاً سه سال از سالی که او شرعاً تکلیف شده است گذشته و در تمام این«مدت‌» دلش ‌می‌خواسته برود وتوی رخت‌خواب پدر بخوابد. «خیالی» که هر وقت به سرش می‌افتاده«صورت»ش را داغ می‌کرده و اشتیاقِش به این کار حتی شبی او را به«گریه» هم انداخته است. تا آن شب که دل به دریا می‌زند و در رختخوابِ پدر می‌خوابد و وقتی وحشت‌زده از خواب می‌پرد، گرچه آرزو می‌کند: «مثلِ دودِ سبیلِ پدر»، که به آسمان می‌رفت، به آسمان برود و«نیست شود» تا پدر او را«این‌طور بی‌حیا و خوابیده در رختخواب خود» نبیند؛ او را که خجالتش از جنسِ«خجالتِ زنی است که یک مردِ نامحرم بغلش خوابیده باشد»، اما عملاً هیچ اتفاقی نمی‌افتد. مادر نه تنها دعوایش نمی‌کند بلکه می‌گوید: «خوب دختر، گناهِ کبیره که نکردی که» و از زبانِ مادر خطاب به پدر می‌خوانیم: «اما راستی هیچ فهمیدی که دخترت چه وحشتی کرده بود؟ به خیالش معصیت کبیره کرده.» و واکنشِ پدر فقط پکی است«کشیده و دراز» به سیگار.

واکنشِ ذهنیِ دختر اما معلوم نیست و ما به عنوانِ خواننده نمی‌دانیم جمله‌ی: «گناهِ کبیره. مثلِ این‌که رختخوابِ پدر مردِ نامحرمی بوده است ومرا دیده» از ذهن و زبانِ راوی چهل ساله‌ی امروز، وبا مداخله‌ی نویسنده، گفته می‌شود و یا دختر دوازده سیزده ساله‌ی آن روز این مطلب را«بفهمی نفهمی» درک کرده است؟! اگر درکِ آن روزِ دختر بوده پس راویِ چهل ساله چه نقشی در داستان دارد؟ به گمانِ من اگر نویسنده شتابِ کمتری به خرج می‌داد و اندکی به گنجاندنِ انگیزه‌ی روایت در متن هم فکر می‌کرد شاید می‌توانست بدون مداخله‌ی مزاحمِ خود در داستان: «اگر هم می‌دید نمی‌دانم چه چیزِ بدی در این کار بود» و توضیحاتِ مخلی از این دست داستانِ را بهتر از کار درآوَرَد. گرچه به لحاظِ معنا و مضمون داستانِ«گناه» داستانِ قابلِ اعتنایی است.

» کتابناکهای مرتبط:
بنی فقفیقاع
سفر فرنگ
سنگی بر گوری


شما چه فکر میکنید؟